!...
چشم هايم را مي بندم/مي بندي... چشم هايت را مي بندي/مي بندم... - قفس - حالا ديگر نه صدايمان به هم مي رسد...نه دست هايمان...نه حرف هايت را ميشنوم و نه حتي....نه از روي نگاه هم يكديگر را نمي فهميم- درك خاموش مي شود- فقط سكوت اين وسط دست و پا مي زند...و با چشم هاي بسته مان در سكوت حل مي شويم...آزار دهنده است... حوصله مان از اين همه فرياد هاي خفه شده در ذرات سكوت ، از اين همه غريبگي ، از اين همه گم شدن در ترس ، لبريز شد ، سر رفت ، در اين همه بي حوصلگي گم - حل - شديم... چشم ها امپراطوري فهم ما بودند...بودند...بودند...گذشتند...خاموش شدند... و ما هرچه بيشتر پيش مي رويم كمتر وجودمان را درك مي كنيم...خاموش تر ميشويم... (،) خاموش تر مي شوم و به ظاهر مهربان تر و خوب تر...سرتاپايم لبخند مي شود...پر از آرام بودن...و به شك مي افتي كه آيا من حقيقتا زنده ام؟! + و تو از روي من تكرار ميشوي... + با كسي نبودم...من چشم هاي هيچ كس رو نبستم...حالا ديگه نمي دونم چشم هاي منو تو بستي يا...من با كسي نبودم...اين حرف ها براي كسي نيست... + دليل آروم بودنم رو نمي دونم...بيش از حد آروم بودن...-خواستم بدونين و نپرسين- + ذهنم كه پرواز مي كند به ميله هاي قفسي مي خورد كه نمي دانم چيست... + اي چشم هايت بسته نيست! پلك هايت باز نيست! خسته ام ... چشم هايم را ببند... پلك هايم را باز كن..... (مهدي نجفي) + سيگاري روشن كن...ميان لبهايم بگذار و دور شو...پر از باروتم...! --- امتحانام شروع ميشه كم كم...تا 30 ام احتمالا اينجا آپ نميشه...ولي هستم! به سلامتي تنهايي ها و گريه ها و تمام نيست شدن ها سر مي كشد...با سايه اش دست به دست مي شود...مي چرخد و باز مي چرخد و باز .... آواز ميخواند ... سرگيجه را پس ميزند... باز ميچرخد...باز ميخواند...آرام ميشود...نوشته هاي روي ديوار را خط مي زند...از نو مي نويسد...خط ميزند...همه را خط مي زند...چيزي نمي نويسد..آرام ميشود... دود ميشود تمام لذتي كه با تن لاغر و قلمي و سفيد او به دست آورده بود...تمام قدم به قدم بودن ها...تمام ليريز شدن ها...تمام تنها بودن هايي كه با او پر ميشد...و لمس مي كند هيكل باريك و سفيدش را...با تمام وجود تندي اش را مي بلعد...يكجا جمع مي كند... و دود و نفس هايش دست در دست توي هوا معلق ميزنند...و بالا ميروند...پيچ مي خورند...توي دست هاي هم گم ميشوند...هيكل سفيد و باريك را زير پا له مي كند - سيگار- ...دور ميشود... نوشته هاي روي ديوار را خط ميزند..از نو مي نويسد..." سيگار تمام زندگي مرا به دوش مي كشد..."...خط نمي زند... به موهاش پيش و تاب ميدهد...مي نوازد...چشمهاش را مي كشد...سياه مي كند...باز مي نوازد...نت ها خسته ميشوند...آرام ميشود... سياهي چشم هاش تا روي گونه هاش كش مي آيند...خيس ميشوند...توي آينه لبخند ميزند...آرام ميشود...كف اتاق پر از آينه ميشود...دست هاش پر از خون ميشود...باز مي نوازد...نت ها قرمز ميشوند... خالي از حس ميشود...به خواب ميرود...... - در آن حوالي باران مي باريد.... + يك تصوير نامفهوم + همين. و + يه خواهش.هركي فك مي كنه من نياز دارم كه منو ببخشه لطفا منو ببخشه!!نياز به يه عفو عمومي دارم!قدر بودن خيلي هارو ندونستم،ميدونم!اونايي كه الان هستن،اما كمرنگ...ميخوام كه ببخشين،و اگه ميتونين پررنگ تر باشين..لطفا! + نت هایی که قرمز می شوند... + زندگی یه شوخی خیلی مسخره و کلیشه ایه!که تو میتونی در مقابلش نیشت رو باز کنی...- یه کاروانسرا که هیچ کس ارزشی واسه آدمی که از کنارش رد میشه قائل نمیشه - پس نیشتو ببند! + يه صدايي شبيه سوت قطار - يا رد شدن سريع يه كاميون از كنارت --- يه جور يكنواختي...و بهم خوردن اون يكنواختي با يه چيغ...آزار دهنده ست... + آخرين احبار در مورد پيشرفت انقراض بشر!!! : آنفولانزاي بزي به بازار آمد!!(شيوع يافت) كه به لطف خدا ۲ برابر كشنده تر از اون قبليه و يه راست ميره سراغ سيستم دفاعي!حداقل تا ۲ هفته ديگه بياد ايران امتحاناي ما كنسل بشه! و بايد بگم كه اين بز هيچ ربطي به اون بز كه من ميگم نداره! همين! درد كه مي آيد- يعني تازه شروع به نفوذ در روحت ميكند- به نظرشان ميرسد كه بايد بيايند و به تو بگويند:چه مرگته؟!- به ظاهر مهربانانه تر و دلسوز تر!- و تو درد هايت را با آنها تقسيم مي كني – البته فقط اين تقسيم در حد انتقال چند كلمه يا همان اصطلاح درددل است-هرچند دردي از دل رفع نميشود - و آنها گاهي ميفهمند و گاهي هم......كه بيشتر اوقات هم مورد دوم است! و تو در جواب - اغلب - دو نوع حرف را بيشتر نمي شنوي -گفتم اغلب.گاهي هم از بين آدم ها كسي با فهمش معجزه مي كند.البته اينبار هم گفتم گاهي- دو نوع: / من هم همينطور عزيزم...حتي بدتر از تو/ دركت ميكنم - كه اين مورد دوم در اغلب موارد يك دروغ محض است كه نه دلي را خوش مي كند و نه مرهمي ميشود- به هرحال تو كه ازين همدرد پذيري چيزي بدست نمي آوري و سبك نمي شوي سعي مي كني خودت را گول بزني و به خودت بگويي:حداقل يكم از اين غم كم شد...-كه البته اين هم يك دروغ محض است/خودمان به خود دروغ مي گوييم....واي به حال ديگران- و آن قسمت كه "گاهي" فهمشان معجزه ميكند...و البته در اين مواقع به تو حالي مي كنند كه "واقعا منم همينطور و واقعا تو توجيح مي شوي كه دركت مي كنند و درد تو يك كليشه است و او هم عينا ازين درد مي گويد "آخ" ! و در واقع به اين نتيجه مي رسم كه همدرد پذيري خود نوعي پذيرش درد است! و ديوانه ميشوي از شنيدن اين همه "منم" و باز شنيدن "منم" و باز....و گاهي هم ... فرياد مي زني..."نه...تو هم...نه ...هيچ كس...مثل من ... نه...اين يكيو ديگه كليشه اي فرض نكنين" و درد كه تا چانه ات بالا آمد - كمي بالا يا كمي پايين تر شايد – تو هي راه ميروي... و باز راه مي روي و مكان را – به نميدانم و نميداني و هيچ كس نمي داند كجا – وسعت مي دهي و راه را براي غرق شدن و فرو رفتنت عميق تر مي كني و احتمال شنيدن ناله هايت را – فرياد دست هايت را به وسيله ديگران غير ممكن تر.... و ديگران با ابرو هاي متمايل به غم و اندوهشان و چهره به ظاهر نگرانشان دورت جمع ميشوند..."چي شده عزيزم؟" صدايي از تو به گوششان نمي رسد- " ساناز چته؟ " به نتيجه اي نمي رسند-و باز تكرار و تو هرچه ميگويي هيچ و باز مي گويي اينبار فهميدنش نه براي تو خوب است نه دردي از من دوا مي كند و هي مي گويي درد پذيري را مي فهمي؟و هي مي گويي مهم نيست باز پي گيري ميكنند و :" اُي ميگم چه مرگته؟!" و وقتي باز هم :no match found! صدايي به گوشت مي رسد كه:به درك!بمير!- يا شايد گاهي ملايم ترو بازهم به ظاهر دلسوز و مهربانانه تر! و تو توي خودت گم ميشوي...ولي باز حس ميكني از آن همه جمعيتي كه دورت جمع شده اند هي كم ميشوند و هي...و هي...تا اينكه راه آنقدر وسيع ميشود كه انگار آن حياط شبه قفس برايت ميشود تمام پهنه هستي...- همه جا خالي دادند- و تو درواقع نمي داني كه چه مي خواهي...تنهايي را...عدم وجود ديگران...حضور آنها-در صورتي كه ازان هايي باشند كه فهمشان معجزه مي كند و تو بتواني براي يك لحظه سرت را روي شانه شان بگذاري و بگويي آهــــ- به هرحال باز توي خواستن هايت مي ماني...و پيش مي روي...و درد بالا مي زند... و تو تنهايي هايت را مي خواهي و با خود مي گويي هيچ كس و باز تاكيد مي كني كه هيچ كس قادر به كمك كردن به تو نيست و براي خودت چند بار تكرار مي كني كه "اما من نبايد اينجوري باشم...نبايد غرق شد...نبايد" و يكي توي گوشت ميگويد ساناز سعي كن كنار بياي...و همان يك نفر به تو مي گيد ساني بيا اينجا پيش ما...و تو كه تازه از پهنه تنهايي هايت بيرون آمده اي با حركت دست به او حالي مي كني كه به اين تنهايي نياز دارم و او نمي دانم چه مي گويد...شايد..."به درك!" و تو باز پرت ميشوي توي همان جاده باريكي كه فقط براي راه رفتن يك نفر جا دارد و دورو برش اما زياد ابر دارد و شايد زياد باران ميبارد و خلاصه وسيع است.... و به رگ گردنت فكر مي كني و سعي مي كني از رگ گردن نزديكتر را پيدا كني...او را صدا مي زني...و به او مي گويي- يعني خواهش مي كني- كه " به اين چرايي كه جلوي اين دختره گذاشتي جواب بده...حتي به چرا چرا هايش...و شايد حتي به چرا چرا چرا هايش...و .......بي جواب ميماني... و هنوز هم نمي داني كه چه مي خواهي...و چرا اين روزها اينگونه اند و چرا اين آدم ها اينگونه و اند و ... يك خروار چراي گند ديگر كه فقط همان كه كمي نزديك تر از رگ كردن است انگار جوابشان را ميداند...آهاي...داناي كل...اينجا صدا به صدا نمي رسه...اونجا چطور؟صدامو ميشنوي؟ و تو پيش ميروي..و دلت مي خواهد تنها چيزي كه لهت مي كند قطره هاي باران باشد و تنها صدايي كه توي گوش هات ميپيچد صداي چك چك فوق العاده ي قطرات آن... – قطراتي كه خيلي حقيقي تر از صداي دوش حمام است و تو مجبور نيستي براي شنيدنشان و له شدن مجاني زيرشان قبضي پرداخت كني...!- ما يك خداي مجاني داريم...يك باران مجاني...و شايد خيلي ازين "يك" هاي ديگر...ما نسبتا خوشبختيم! + مكانيزم ويراني انسان در جهان مدرن... + عاشق "آيدين اورخاني:قهرمان سمفوني مردگان" ، " دانيال:استخوان خوك و دستهاي جزامي و همه شخصيت هاي مشابه اين افراد توي كتاباي مصطفي مستور" و شايد تمام آدم هاي مجازي يا حقيقي هستم كه شبيه به اين شخصيت ها هستن... كه شايد بشه به اونا گفت فيلسوفاي خاموش...كسايي كه فهمشون توسط ديگران ناديده گرفته شده..."ديگراني" كه نفهم تر از هر موجودي اند... + آدم ها چي هستن؟ موجوداتي كه بعد از ورق خوردن بين دست هاتون قابليت مچاله شدن و دور انداخته شدن دارن؟و اگه جواب مثبته ... تو يك انساني؟! + نقل قول از يك نوع امام جماعت!: در اصل بايد تمام اين تعطيلاتي كه در نوروز هست به دنبال اين عيد سعيد غدير باشد... و در حقيقت عيد نوروز جزوي از دسيسه دشمنان اسلام است!!!! + چقدر دلم مي خواست بهش بگم آخه بي عقل بي فرهنگ ... ببند دهنت رو! ايران باستان رو كه به گند كشيدين با اين عقايدتون...لا اقل بذارين جسد يه كم فرهنگ و ميراثي كه از اون كوروش بيچاره واسمون مونده رو حفظ كنيم! -----> ملت تو ما شديم كوروش والا! + نا اميد از هر صدا و نفسي و حتي درك و محبتي...ما در همان جاده تك نفريمان پيش ميرويم...سفرتان خوش... + اصلا با حرفام به كسي توهين نكردم...جو گير نشين...بعضي هاتون بايد مطمئن باشين كه مثه يه تكيه گاهين برام...گاهي اونقدر مي فهمين كه مي خوام نگاهتون كنم و شماها از همين يه نگاه بفهمين كه چقدر ممنونتونم... --- نوشتن اینم به دلم نچسبید...پاک شد...ارزش نداشت گفتن یه جاهایش... فقط اینکه... - لواشک می خورم! - دست در دست... قدم به قدم... پيش به سوي راهي كه نه ابديست نه واهي و حتي پاياني ندارد – ادامه دارد - ... راهي كه يك تناقض حقيقيست..كه با همه چيز جور در ميايد...با نبودن ها/يت- يم- يش...با پايان دادن ها/ يت- يم- يش به همه چيز...به بودن...به ماندن...به تعهد هاي مشترك...به تو .. به من... به خنده ها...به اشك هاي مشترك... به نفس هايي كه مي خواهي و نمي دهم و نمي كشم... و نمي دانم چرا لج مي كنم...لج مي كنم؟ميخواهي؟! تو هي ميروي و من هي سد ميشوم...(تام و جري رو ديدي كه؟!به ديوار كه ميرسيدن همچنان به راه رفتن ادامه ميدادن!و نمي فهميدن كه پيش نميرن...نمي فهمن كه رسيدن...كه مدتهاست رسيدن...!) و اين سد زياد تحمل نخواهد كرد...غرور...فرو كه بريزد تو را هم زيرآوارش له خواهد كرد... دست در دست... قدم به قدم... همصدا پيش خواهيم رفت در راهي كه يك تناقض بزرگ است و تشابه هاي من و تو از آن سر مي رود! همصدا...صدايي از تو به گوش نمي رسد...و حتي نفسي... پيش خواهيم رفت... بي انگيزه...با هدفي كه فقط دلمان را خوش مي كند كه بمانيم...كه گاهي با همان هم دلمان خوش نميشود... زندگي را درك نمي كنيم...فلسفه اش را...متنفر مي شويم...از همه چيز و همه كس...و من از آن "همه"جدا نيستم...(ما آدم ها براي زندگي چه هدف هاي مسخره اي داريم گاهي!) پيش مي رويم.. دست در دست...و يك رقص دو نفره را با ساز خدا اجرا مي كنيم... هي برقص...هي برقص...هي...خدايا تو با ساز ما نمي رقصي؟! با ما باش! + لبخند مي زنم به همه چي...همه كس...و حتي به اون تناقض بزرگ كه گاهي تهوع آور ميشه... + دليل نميشه چون روزهاي مشترك دو نفر توي اين متن هست ، متن مخاطب داشته باشه! نخند! + با نگاهم قفسي نميشم براي بالهاي هيچ كس...يعني اجباري نيست... + پس : هر موقع احساس كردين احساستون يه كوچولو داره اسراف ميشه (اسراف محبت و احساسات) فوري بزنين به چاك!منت نمونه واسه كسي از طرف شما!اين يه هشداره! + يه ديواره...يه ديواره ... يه ديواره...يه ديواره كه پشتش هيچي نداره.../ يه پرندس ...يه پرندس ... يه پرندس...يه پرندي كه از پرواز خود خسته س.../ يه اشكي كه مي چكه روي گيتار.../ اگه يه روزي نومه تو باز...تو گوش من صدا كنه............. + من در همین پنجره معصومیت آدم را گریه کرده ام + حراج کردم همه رازهایم را یکجا دلقک شدم با دماغ پینوکیو و بوته گونی به جای موهایم آری گلم دلم حرمت نگه دار کین اشکها خونبهای عمر رفته من است سرگدشت کسی که هیچ کس نبود و همیشه گریه می کرد بی مجال اندیشه به بغض های خود تا کی مرا گریه کند؟و تا کِی؟! و به کدام مرام بمیرد آری گلم دلم ورق بزن مرا..... (حسین پناهی) + تو...واقعا...مُردي؟!مگه كريسمس نزديك نيست؟مگه قرار نبود بيام پيشت؟حالا...سنگ قبرت؟! اين روزا تمام خاطره ها خود به خود مرور ميشه...و من خود به خود ديوونه ميشم...با يه لايه اشك پشت شيشه عينكم...خوابيدي...ديگه بيدار نشدي...به آرزوت رسيدي...حالا ميخندي...مگه نه؟بخند...براي جبران تمام ناراحتي هات...به جاي پدرت كه زود رفت...وبه جاي مادرت كه تنهات گذاشت...و براي تنهايي هات... - خدای من داشتند میگذاشتنش توی کیسه پلاستیکی... - همیشه به شوخی میگفت وقتی من مردم من رو نذارید توی سردخونه … كسي مجبور نيست اين قسمتا رو بخونه...گاهي از يه دوست مينويسم كه زود رفت...تا كمي آروم بشم...-كه نميشم...-روحش شاد... سردي سكوت را به دوش ميكشي...گر ميگيري...اما دم نميزني... هي دست و پا مي زني...هي موج ميزند...با دست هات التماس مي كني... به نگاه هايشان دوخته ميشوي...دوخته ميشوي...دوخته ميشوي...به خواب ميروند...تحقير ميشوي... به دست هايشان نگاه مي كني...- فقط نگاه-...سردشان ميشود...دست هايشان را توي جيب ها گم مي كنند...سرد ميشوي... از حيات خالي ميشوي... دست هات خسته ميشوند...چشم هات... غرق ميشوي... + ... .. . ---



ساز گوشه گیر میشود!![]()
![]()
![]()



دیوانگیهای دیگران را دیوانه شده ام

| Design By : Night Skin |


