!...
ورق مي خورم...گاهي با دور تند...و گاهي مكثي ديوانه كننده... ورق مي خورم و خيلي زود از دوراني مي گذرم كه با زبان بي زباني و گريه زاري به ديگران مي فهماندم " من گرسنه ام..." از "نوزاد" بودن انصراف مي دهم...و بعد ازين راحت همه حرف هايم را درك مي كنند...نياز هاي بچگانه ام برطرف ميشود... از عروسك هايم و بازي با دختر همسايه و قهر هايي كه زياد طول نمي كشيد ورق مي خورم... كودكي هايم به سمت من مي دود...و هي در طول راه بزرگ و بزرگ تر ميشود - ميشوم.... از عمو زنجير باف و زنجير هايش رد ميشوم...دختره اينجا نشسته...گريه مي كنه...دورم مي چرخند...دست در دست هم...و من به اجبار نمي توانم براي آنها همان دختركي باشم كه اونجا نشسته و داره گريه مي كنه...با صداي بلند و شادي بچگانه مي خندم...به دورم مي چرخند...مي خندم...وبازي پيش مي رود... عمو زنجير مرا ميبافد...پشت كوه...روي كمرم مي اندازد...خم ميشوم...ولي بچه ام...نمي فهمم... كودكي هايم به سمت من مي دود...و هرچه نزديك مي شود سايه ام قد مي كشد... ورق مي خورم و بين راه قرباني گلوله هاي برفي دوستهايم مي شوم... ورق مي خورم...از زماني كه مي دانستم براي چه مي خندم....و زياد مي خنديدم...و نمي دانستم كه چرا وقتي مادربزرگم مرد من ديگر صدايش را اصلا نشنيدم...و نمي دانستم كه چرا وقتي پدر بزرگم مرد ديگر از دست هاي او به هوا پرت نشدم...... از آن بالا توي آغوشش رها نشدم....و چرا... ورق مي خورم و از كنار تمام آنروزهايم...غريبه رد ميشوم... كودكي هايم به سمت من ميدود...بزرگ مي شود...قد مي كشد...دست هایم را باز مي كنم...او را در آغوش مي كشم... و امروز نوزاد نيستم...اما گاهي برايم سوال مي شود كه چرا حالا هم كسي حرف مرا نمي فهمد... و شبها به جاي عروسكهايم ، زانوهايم را بغل ميكنم ... به خواب ميروم... براي خنديدن به حركات كمدين هاي غير حرفه اي وابسته ميشوم...- چارلي چاپلين سالهاست مرده است- و گاهي مي دانم براي چه گريه مي كنم... كتاب داستان هايم را باران ميشويد...كفش هاي سيندرلا براي هميشه گم ميشود...بابا لنگ دراز پير ميشود...تحليل مي رود...كوتاه ميشود... آنروزها را به بادبادكي مي بندم...باد آنهارا مي دزدد... كم كم سنگيني زنجير هاي بافته شده عمو ، روي كمرم احساس مي شود... و همچنان ورق مي خورم... كودكي هايم بزرگ شده است...در آغوش من به خواب مي رود... + تولدم مبارك... + گيج از ضربه ناباور ميلاد خود... --- چقدر "ابي" رو دوست دارم! من...گيج و مبهوت بين بودن و نبودن......اي مثه من تك و تنها...گريمون هيچ خندمون هيچ......... سرم ســـــــــــــــــوت مي كشد-قطار مي رسد و من براي كودكي هايم دست تكان مي دهم... و چون شب است و مشكي پوشيده ام مرا لابلاي ريل ها جا مي گذارد... و دور مي شود... و دود ... و دور مي شود... و سوت مي كشد....سرم ســـــــــــوت مي كشد و گوش هايم وز وز مي كنند...و زنبور دور ميشود... نگاهم مي خزد پشت خواب هايم و خميــــــــــازه هايم مرا قورت ميدهند و من محو مي شوم... توي خواب ميدوم و لابلاي درختها گم مي شوم و سايه ي سياهم هي يكي در ميان و باز هي يكي در ميان مرا به تو نشان مي دهد...- درختها با فاصله مرا گم مي كنند- و الاغي از دور هي مي چرخد و هي مي چرخد و باز ميچرخد و به مگس ها خدمت مي كند...-بشتابيد...چرخ و فلك مجاني - پس باز مي چرخد...مگس ها هورا مي كشند و الاغ هي از دست آنها خلاص نمي شود...پس جيغ ميكشد... و سرم ســــــــوت مي كشد و از خواب بيدار مي شوم... قرص هايم را زير و مي كنم و ... تورا پيدا نمي كنم ...– تو كه بهترين تسكين براي دردهاي مني-دست از كار مي كشم... و قدم ميزنم...و با هر قدم سايه سياهم را- همان كه تو هي يكي در ميان ميديدي- له مي كنم... و از خودم رد مي شوم...از خودم مي گذرم ولي باز...نه به تو نمي رسم...پس لابلاي قدم هايم گــــــــــــم مي شوم... سر راهم سيب سبز مي شود...وسوسه نمي شوم... و زير درخت سيب به خوابــــــــــ مي روم...به خوابــــ مي رو...به خوابـــ مي ر....خوابــــــ + از خودم مي گذرم ولي باز...نه به تو نمي رسم... + اين گذشتن ها...اين رد شدن ها... واين عبور روزها...- مي گذرد -ولي- نگذار از تو هم رد بشوم... -ترس- بغض- + نفس بكش...بزن...بخون...باز خودت بزن...باز با صداي بلند بخون گريه هاي دختري رو كه نفس هاش حوصله بودن ندارند...توهم؟ ميدونم... كمي شبيه هم ميشويم گاهي... + دوست ندارم راجع به "ميرا" نظري بدم..چون دوست ندارم راجع به من نظري بدين!!! ولي خوندمش...و دوست داشتـــ... (سه نقطه ها مي تواند به معني سانسور باشد!) + كمي موزيك – ملايم - .... باز هم... و بعد كم كم كسي گريه مي كند... و بعد موزيك... وبعد كسي...سوگواري مي كند.. ض ج ه ... زار مي زند... -نا مفهوم-
امروز صبح روي در مدرسه:ما هستيم√ امروز ظهر روي در مدرسه:اسپري مشكي روي متن!!!!!!!!- و چند √ با ماژيك سبز!!!!- ماها به هر نحوی سبز بشیم اونا سیاهمون می کنن...حالا می خواد اون سبزی از نوع خیار باشه یا شعار!!!
---Not moment--- حرف كه ميزني دلم مي خواهد يك مشت خاك بريزم لابلاي درز آرواره هايت... خاكي تر حرف بزن...اگر نه... سكوتـــــــــــــــ... و تا حذف نگاهت فقط چند لحظه مانده است... پلك هات كه روي هم آمد هيچ رد پايي از حرف هايي كه با نگاه به هم مي زديم روي خطوط حافظه ام باقي نخواهد ماند...حتي نمي گذارم تا براي سالهاي بعد خاك بخورند... - پلك اگر فرو بندم... تو ديگر حتي اسم روزهاي مرا هم از بر نخواهي بود... و به محض وزش اولين باد...- باد موهايم را خواهد برد...بـــــــــــرد....به دور تر ها...حتي دور تر از سكوتـــــــ... و ديگر پس نياورد... تمام بودن هاي تو را به تك تك تارموهايم پيچ داده بودم... باد كه بردشان...ديگر اثري از تو هم نبود... خميازه كه مي كشيــــــــــــــــــــــــد....تمام توانم را براي حفظ حياتم به هدر ميدادم...و سعي مي كرد فرو خورد نفس هايي كه هنوز نيامده بودند.... و حيات من حفظ ميشد... آسوده براي نجات از سقوط در دره اي كه گم شده بود لا بلاي يك مشت دم و بازدم ... كه دم نداشت كه بزند... و اين بار كه خميازه مي كشـــــــــي....نا اميد مي شوي... من غرق نمي شوم در هجوم نفس هايت... آه.. تو اصلا نيستي...چه برسد به نفسي... گفتم كه...باد تو را همراه پيچ و تاب موهايم سالها پيش از دستانم دزديد...- يا شايد بهتر است بگويم "ربود"....- با انتشار اولين دروغت...تو مشهور شدي و مرا گم كردي ...مرا كه تنها حقيقت افكار تو بودم...و وقتي همه براي داشتن امضايت زير جديد ترين دروغ از دست هاي تو دست و پا مي زدند...خودم را بالا كشيدم ... و من هنوز زنده ام... و تو پايين رفتي... تا سقوط... و حتي ديگر هيچ چيز..- حتي دار- تو را بالا نخواهد كشاند...به زندگيــــــــــــــــ... من به اندازه سكوت تمام مات شدن هايم به ديوار... به اندازه تمام حرف هاي پراكنده روي ديوار اتاقم صبورم... صبوري براي...آه نمي دانم... براي داشتن روزهايي كه تك تك لحظه هاشان را ميدانم........ + يك مشت چرند مخاطب خاص نمي خواهد...هيچ كدام از خود نپرسيد آيا با من است؟! + نت هاي غم انگيزم را در فضا مي پراكنم و تو تنها حباب هايي چند ميبيني كه توي هر كدامشان دختري نشسته كه جز زانو كسي را براي بغل كردن ندارد...( رضا شنطيا) + من زانو دارم...زانو هايم هم مرا... و به دنبال جايگزيني براي يكديگر نمي گرديم.... **** مهــــــــــــــــــــــرزاد مـــــــــــــــــــــرد.........
--- دونده ای هستم که زودتر از همه به خط پایان رسیده است حالا میتوانید مرا تشویق کنید.............(ابوالقاسم تقوایی)
قطره اي آب روي خاك... و 700۰۰0 سال آن را ورز داديم... و سپس قالبي به شكل- و - نام انسان... و در آن دميديم... تا آنموقع نه قابيل قاتل بود نه حوا وسوسه شده بود...حتي ما هم هنوز خوب بوديم... داستان آدم و حوا و هابيل و قابيل و او و من و تو و همه و همه بعد ها آغاز شد... و عقل و اختيار را بكار گرفتيم براي سرانجامي به نام تنهايي... تا دنيا بگردد و بگردد و ما با تنهايي هامان بچرخيم و بچرخيم سر جاي خود... آسمان بار امانت نتوانست كشيد قرعه كار به نام من ديوانه زدند + تنهايي تنها ميراث ماست... + نيست... --- صدای پای تو که میروی...صدای پای مرگ که می آید....(حسين پناهي) مهم نيست...من نقطه را نگذاشتم...و غرق شدم...در نمي دانم كجا...در نميدانم چه...در يك خروار نمي دانم...و من نقطه را دبر گذاشتم و نگذاشتم... دال ...مي خواستم خودم را بالا بكشم...داشتم ...نجات...دستم گره خورد به موهايت...دستم را گرفتي... و ما با هم غرق شديم...تو مرا پايين مي كشيدي... نقطه...راستي ، ما شنا كردن بلديم يا براي هيچ ، پوج مي شويم و غرق ميشويم...و پيش مي رويم...نه...من نقطه را نگذاشتم...فقط همين...و جلو رفت... وگم شدم...ترسم از فهم تو بود...نه...قسم مي خورم هيچ كس مثل تو نمي فهميد...نمي فهمد...تو داستان مرا از بر بودي...از بر هستي...نه...يادم رفت نقطه را بگذارم...و همچنان مرا بي هيچ حرفي به جلو مي برد...دال ... * ***همه چي از ياد آدم ميره غير يادش كه هميشه يادشه... سيگار مي كشيد و لابلاي دود هاش قدم مي زد...و خاطره هايي كه بين دودها گم شده بودند...بوي ادكلن ها...سلام ها...پايان ها...و تمام روزهايي كه جا مانده بود در قبل تر ها...و تمام لبخند هايي كه فقط گاهي اجباري بود... سيگار تمام مي شود...يادش دود مي شود...نيست مي شود... كمي تا قسمتي پايان... + ***من نمي بخشمت اگه جاي پات بي جاي پام روي جايي حك بشه... + جمله های *** دار! از حسین پناهی هستن... + متن اول ... توي جو "حكايت عشقي بي قاف بي شين بي نقطه" بودم! + من كجا خوابم برد.... سه نقطه...علامت تعجب! كلي كاغذ رنگي....و كمي اشك...و چند ساعتي كاغذ ها رو بوسيد...چند جمله محبت آميز بچگانه...باد مناسب بود...نخ بادبادك رها شد...و به بالا رفتنش خيره شد...پدرش را در آسمانها جا گذاشته بود...
---
همرنگ نوشت.... پلك هام خود به خود بسته ميشود...چشم هام را جا مي گذارند...تو را همچنان مي بينم... وقتی ذهنم پرواز می کند می خورد به میله های قفسی که تو دورش کشیده ای... --- لبخند... اختصاصي! ۷ مهر.... مــــــــــــــــهــــــــــــرزاد جونــــــــــم تولدت مبارك عزيــــــــــــــزم ...(سفيد نوشتم تا با رنگ اتاقت ست بشه!!!) اميدوارم خيلي بيشتر از اون ۴۰ سالي كه خودت مي خواي زنده بموني و زندگي كني و خوش باشي و همه چي ديگه!همه چي خوب.... هميشه بخند... --- لبخند ميزنم وقتي مي فهمم(يعني تمام كائنات دست به دست هم ميدن) تا من بفمم كه هــــيچــــي نيستم...كه نوشته هام هيچي نيست...يا شايد كلا نيستم...و اميدوار ميشم كه هنوز فرصتي دارم براي بودن...براي اينكه يه روزي همون كائنات بهم بفهمونن تو خودت خيلي هستي....(بگين كه نيستم....)

![]()


| Design By : Night Skin |



